تبليغاتX
سلام بر آسمان...

سلام بر آسمان...

ادبیات و بازهم ادبیات

همجنس طبیعت شده ام

بادها

قرار باشد می وزند

برف ها آب می شوند

و پروانه هایم مست گلهایند

همجنس طبیعت که باشی

زیبایی معشوقت

                         کافی ست تا هوا آفتابی شود

به چشمانش بنگری

و درخت ها شکوفه کنند

در همین حوالی درختی ست

که پرنده ها

برگ هایش را می بویند

من همینقدر عاشقم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:31 توسط شادی|

 

جوشانده گیاهی رو که با چشمهای بسته سر می کشم می خنده. (( واسه چی چشاتو می بندی؟)) می گم:(( آخه یه کوهستان ، یه دشت با گلهای وحشی و صدای رودخونه پشتشه! باید تا اعماق وجودم نفوذ کنه! نیاز دارم! )) همیشه نیازهایی هست که گفتنی نیست. یه خلاء هایی که باید پرشون کنی. یه نقاط تاریک که نور می خوان... یه رستگاری هایی واسه اینکه قلبت دوباره بتپه!

بارون که می باره یه برق باشکوه توی چشاش می افته.ابروهای مشکی شو  روی چشای درشتش سپر می کنه و سیگار می کشه!یه طراح که میز کناری نشسته طرح صورتش رو نقاشی می کنه!می رم پشت نقاش می ایستم و اشتیاق قلم رو می بینم. لبخند می زنم و از همون زاویه تماشاش می کنم.پشت چهرش یه دشته با اسب های وحشی. و یه نسیم با عطر شکوفه ها!

با صدای بلند می خنده. (( اونجا چیکار می کنی؟)) می گم:(( یه نور پیدا کردم!)) از حرفهام چیزی سر در نمی آره. و من در زیباییش رستگار می شم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:45 توسط شادی|

 

مثل همین سیبی

که روی پله های باران خورده

می لغزد

می ترسد

             و می دود

زیبایی در من آواز شده

قرار است در رودخانه

سقوط کنم

همه چاله های آب می دانند

 

پوستم باران را مکیده

چقدر پرنده در من است

من عصاره زیبایی چشمانت را

دزدیدم

و حالا از ترسی زیبا

                                        می گریزم

تنها این آفتاب غروب کرده

و یک شاخه سنگین برف

که شکست

               می فهمد

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 16:35 توسط شادی|

 

از گذشته

هیچ اثری

                   روی کاسه های فیروزه ای نمانده است

من دچار فراموشی ام

عطری اوج می گیرد

که به چشمانش

                    حریص ترم کند

می دوم...

دامنم

روی گلهای قالی

                       می تپد

دست می کشم

به صورتش

هنوز

رنگ چشمهایش

                        خیس اند

این خواب را

در کدامین کالبد

زندگی می کنم؟

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:8 توسط شادی|

 

زیبایی ات

چونان عطر خاک باران خورده

سکر آور

پرنده ی روی انگشتانت را نگاه کن!

قلب کوچکش

                        در لبخند تو

                                       می لرزد!...

 

این بندها که در من گشوده می شود

این بندها

این بندها

این بندها

باید عذر بخواهم

باید برای چشمانت

از این گل های رز

و کاملیاها

             عذر خواهی کنم

در عطر سیب

                   حوا زاده شده...

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:8 توسط شادی|

 

در این شهر

باد

         به موهای پریشان

                                    کار دارد

حالی اش نمی شود رنگ

و به همین خاطر است که

 باید

در قلبت

و مغزت

یک گنجشک داشته باشی

                                        که به اندازه عقاب بفهمد

چشمهای

همین انار

که در دستانت می تپد

 کافی ست

                           با گام های بلند نامجو

و روایت نگاهی

برای مستی...

 راست گفتی پیرمرد کرد !

برای بودن در این شهر 

 یک آفتاب لازم است

                         که در  دست بفشاریش!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:11 توسط شادی|

 

وقتی روبروی آینه ایستاد انتظار داشت در صورتش چیزی تغییر کرده باشد. حتما تغییر کرده است. از چشمهای مشکی اش باید بتوان به قلبی زخمی رسید. چروک کوچکی کنار چشمهایش و یا همان چال گونه که عمیق تر شده باید بتوانند بندنافی را که از او کنده شده و دور شده را نشان دهد و یا پوستش که به رنگ غم انگیزی نزدیک تر شده است باید بازگو کند زنی را که مجبور شد فریاد بزند...دیشب وقتی زیر عکس مارکس و فقرای آفریقایی می گریست، شب های زیادی از این دست را به یاد آورد.

مردهایی که همه ضرب المثل مشترکی را تکرار می کردند . وهمیشه حربه آخر و کاریشان آلتشان بود که فرو می کردند در همه ارزش هایی که به دروغ از آن سخن می راندند. و رگهای گردن هاشان که چون مارهایی زخمی به خود می پیچید و نگاه های بی تفاوت و سکوت سنگین و خفه کننده!

مدتها بود شاید بیش از چهار سال که هرگز با مردی اینگونه به مجادله ننشسته بود. مجادله ای برای اثبات ارزش های انسانی خارج از تن! مرد معتقد بود همه چیز در قالب تن معنا می شود آنچنانکه فیلسوفان و جامعه شناسانی می گفتند که در هم جنس بازی و کثافت غرق بودند...

می دانست برخی از مفاهیم برای اینکه ریشه های وجودت را تسخیر کنند و تو را به افق جدید رهنمون سازند به تحمل زجری عظیم نیاز دارند. وقتی بیرون را تماشا کرد مداح به اسارت بردن زنان رسیده بود... کسی ضجه می زد و زن جزئی از مایملک مرد بود که برای حقیر شمردن او به اسارت می رفت. بغضش ترکید . چگونه از این آدمها انتظاری بیش از این داشت؟

صدای مردانه اش را به یاد آورد و زنی را که عشق نبود وعشقی را که زن نمی توانست باشد! سه تار که می زد آنچه در هوا به پرواز در می آمد آبی بود و غرابت نزدیکی با عشق داشت. ولی می خورد به دیوار و در چشمهای نیچه وعینک سارتر تحلیل می رفت!

مدتها بود پی معنا می گشت. مفهومی به نسبه مطلق که بتواند از این باور خبط برهاندش که به تکیه ای برای بودنش نیازمند است. صبح که آمد گنجشک ها می خواندند و او می توانست آماده شود ودر را پشت سرش ببندد و تمام آدمهایی را که عاشق نمی توانستند باشند و با پیشینه ای از ادعای عاشقی می ریدند به  سر تا پای آن، ترک کند!

وقتی به آینه خیره شد چیزی در چشمهایش تغییر کرده بود. شاید شادی کوچکی که گوشه ای مامن داشت مثل پرنده ای  تنها مرده بود. لعنت فرستاد به قلبش که بیخود جسور میشدو دل می سپارد به دستانی که تنها خود از ارضا خود بر می آمدند!

آفتاب داشت بالا می آمد که به خیابان آشنا با صدای دل انگیز آب رسید. تنهایی اش را توی کیفش، لای گل موو رژلبش پنهان کرد.

روزی از کسی پرسیده بود چگونه می توان سرافراز تنها بود؟ و یا شاید مفهومی مثل آن... کسی جواب قانع کننده ای نداشت. به پاهایش که نگاه کرد قوت داشت و هنوز قلبش  مبارزه می خواست... مرد جمله خوبی گفته بود: (( خوب است که چیزی برای مبارزه داری!))

انگار مفهوم گمشده را یافته بود...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:9 توسط شادی|

هیچ چیز طبیعی نیست

وقتی در طیف رنگهای آتش

بر ملا شوی

همه جنون را

                  در چشمهای تو

                                         تجربه توان کرد

بگذار موسیقی

                   از همین پنجره

سقوط کند

زمستان است

و منطق سرما کوبنده تر...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:10 توسط شادی|

 

امروز خیره به کوه های پوشیده از برف، در مسیر همیشگی ام با منظره ای از تهران دوست داشتنی، دلم برای دخترک هفده ساله عاشق سوخت.برای دخترکی که گیسوانش را روی تابی از طناب فرسوده به باد می سپرد و با هر کبوتری به رویا فرو می رفت... دلم برای دخترک هجده ساله در اضطراب و عاشق ادبیات، امروز برای دخترک بیست و دو ساله در حرم امام رضا که در حیرانی عجیبی پی چاره ای التماس می کرد، برای نجات از اضطراب اشک می ریخت، برای دخترک حیران نشسته بر سفره عقد گریستم!

امروز دلم به حال زنی که در شب زفافش بسترش از اشک خیس بود، برای دختر ترسوی بیگناه، برای دخترک عاشق شعر ، برای زن مضطرب هراسان سوخت.

امروز در همان مسیر همیشگی ، بی اختیار با صدای بلند گریستم و به زنی اندیشیدم که در دنیای مجازی اش پی دست محبت می گشت...امروز دلم می خواست فریاد بزنم و غصه عظیم قلبم را روی همه این آدمهای دردمند بالا بیاورم...

امروز جسارت اشک ریختن پیدا کردم . هر چند دخترک هنوز تنها بود و برای تنهایی سرافرازش دندان روی جگر می فشرد. هنوز به عشق ایمان داشت و همانقدر از آن می گریخت... هنوز پرهایش می تپید و از هر قفسی گریزان بود...

سرم را از شیشه اتومبیل بیرون بردم و همراه با بادی سرد که اشک هایم را خشک می کرد لرزیدم و خندیدم و هق هق زدم... دوستی که کنارم بود تنها به جاده خیره بود و جرات تماشایم را نداشت .اجازه داد تنها باشم با دخترک تنها ، با زن تنها و با پرنده ای که در همان حال هم می توانست آواز بخواند...

همه راه را تا کوه آواز خواندیم! آوازی برای زندگی گه مزخرف دوست داشتنی!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 23:19 توسط شادی|

 

دریا

می تواند خشمش را به ساحل بکوبد

وقتی پرنده از درخت

                               پریده است

نه!

صدف های گوشهایم

دیگر

             کینه ای از موجها

ندارند

و از مردانی که کنار ساحل

                                  ماهی مرده شکار می کنند

 

 

این ترانه ها

نوازش ها

رقص ها و عربده ها

                           از پس طوفان بر آمده

متاسفم

ولی چشمهای عاشق را

                                    خوب می شناسم

رعد

کار خودش را بکند

کودک

                     جاده را

                                    پیدا خواهد کرد...

 

(( چالوس-پاییز ۹۰))

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:15 توسط شادی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
» آینه...
»
»
»
Design By : Pars Skin