ادبیات و بازهم ادبیات
به تمام واژه های انکار شده می اندیشم آه! تاب این همه آمدن بی تو را چگونه طاقتم بود؟! در قعر این تنهایی بغض تو را فرو خورده چگونه توانستم؟! مبهوت واژه های عیانم غمگین بی تو رفته ها.... به خویش که مینگرم شادی چشمانم آواز تو دارد دستان یخ زد ه ام ولبان تشنه ام به فتح تو رسیده اند آفتاب آری آفتابی در قلبم مرا به تو رسانده است آفتابی که انکارش نشاید... جنونی که از دیوارهای ناممکن نمی هراسد دوست میدارم تو را در عقل عقلی که در آفتاب رخنه کند و اندیشه ای برای هزار آری به عشق دوست میدارم شیطان از کاسه ی چشمان محزون من شراب مینوشد ! پس واژه هایت را بیفروز! و قصه ی روشن عشق را در همین دالان های سرد فریاد کن به یقین دستان تو ناجیان سپید پوش ایمانند بگسترانشان تا میان خطوط سرنوشتت کنجی برای غنودنم باشد بی شک! شیطان با حزن سکوت من به رقص میآید! ای بهار آمده! جویبار را بخوان و سرور آب را مکرر کن صدایت نوید باران است بر من ببار! چونان تمام برگچه های کوچک در آفتاب نگاهت جوانه خواهم زد... چونان صدایی در باد و شمعی در نور... مدتی ست کلمه تو را سخت میگیرد و من زندگی را دخترکی برایم گل میاورد شمعدانی های کوچکی برای تسخیر اتاق کافی ست جسارت شمعدانی ها را رشک میبرم و برای نداشتنت اشک میریزم... پرنده ای که میخواند بهار را آرزو دارد آوازی در من نیست هنوز تا آرزویت جسارتی عظیم لازم است چشمهایم را در تاریکی می گشایم چونان صدایی در باد و شمعی در نور... آواز نمی دهند
آنانکه به کودکی در پستوی خانه شبیه اند در انتظار تنبیه ای جانکاه! تردید قصه ی پایدار بزدلان است بگذار صاعقه بزند طوفان پاییزی مرا از اشک خواهد شست ... من به جای تمام پرندگان کوچ کرده تو را آواز خواهم کرد و در مرگ برگهای ریخته استوار خواهم شد... این را فریاد کن این بار من برای هیچ قافیه ای شعر نمی گویم و حتی برای عشق تو دستانم را گرفتی تو دستانم را گرفتی و قصه های مبهمت سحرم کرد... چگونه میابمت که شیطان درونت بن بست عشق بود که شیطان بن بست عشق است به چه نباید شک کرد؟ شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد/ تو بیا که از سر شب در صبح باز باشد . . . یادم باشد زمهریر این تنهایی را در آفتاب دیدارت به یاد آورم یادم باشد تردیدهای عمیق را در آبگینه ی چشمانت که چونان تصویر پایدار کوهستانی ست بر زلالی آب فریاد کنم یادم باشد در لمس مسرت بخش سرانگشتانت انتظاری سخت را به شادی بنشینم و برای لبانت بخوانم آن سرود غمزده را که در هجران شکوهمند تو زمزمه می شد یادم باشد این بار که تقدیر برای دیدارت مهربان شد به لحظه ها بگویم که عشقت را از قلب من مفری نیست یادم باشد... نام تو را در آفتاب زمزمه میکنم و زندگی میخواند چونان سحری که به سکوت پایان می دهد... تنها به حقیقت ثانیه ای باور دارم که در آواز عشق تو نواخته میشود تنها ایمانم به بالهای پرندگانی ست که از واژه های تو بر خواسته اند ... آری... سکوت تاریک مرا نور صدایی ست این چنین عشق را به رقص آورده ام! این سو... شك ميكنم به درخت به درياچه كه آبي اش سيرتر از گناه است و در پرواز مرغابي هاي وحشي دلگير ميشوم آمد و شد كلمه آمد و شد ترديد نيست با گلهاي زرد كوچك در بازي سرانگشتانم به حسرت ميرسم جنون قلبم را ميفشارد و خنده اي تلخ كه از لذتي ناتمام حاصل مي شود من به وحشت خلائي در مبهم آينده مي انديشم و سكوت آغاز گر مرگ است... آنسو... درخت به من شك ميكند درياچه و مرغابي ها حتي گلهاي زرد ريز كه عاشقي را هيچ نمي دانند شعرم به صدا ميرسد... آري ! با موسيقي درياچه به عشق رجوع ميكنم....
| Design By : Night Skin |


